خرید بک لینک
خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند: ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد.یکی از آنها گفت: نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود.خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت: خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود. آموخته های من برآیند تلاشهای انسانهای والا مقامی همچون اوست.حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.ارد بزرگ اندیشمند فرزانه کشورمان می گوید: “شایستگان بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.”شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچگاه نمی توانست گامهای بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 6:57

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.میگویند خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند. وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند؛ ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی میکرد. بخاطر همین تصمیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 20:41

ادیسون در سنبن پیری پس از اختراع چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که در ساختمان بزرگی قرارداشت، هزینه می کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 20:41

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم. ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم. می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 20:41

خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند: ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد.یکی از آنها گفت: نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود. خواجه نصیر سر به زیر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 20:41

شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است. روزی برای سلمانی به راه افتاد. دید سلمانی مشغول ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 20:41

در یک دهکده، پیرمرد خرمندی زندگی می کرد. افرادی که به مشکلی بر می خوردند یا سوالی داشتند، به او مراجعه می کردند.یک روز یک بچه باهوش و زِبل که می خواست سر به سر پیرمرد خردمند بگذارد، پرنده ی کوچکی گرفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 9:42

چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در (احصاء) شمارش و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 9:42

در زمان های قدیم شخصی برای خرید كنیز به بازار برده فروشان رفت و مشغول گشت و تماشای حجره ها شد.به حجره ای رسید كه برده ای زیبا در آن برای فروش گذارده و از صفات نیك و توانایی های او هم نوشته بودند و در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 0:56

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم.جهیزیه نداشت. باباش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 0:56

فنجان قهوه را تعارفش کردم.
وقتی نگاهش کردم دلم سوخت.
اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد.

هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت: آماده شو که می خواهیم جایی برویم.
همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد: امروز قولنامه اش کردم.
بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم.
ناگهان روی مبل ولو شد. متوجه شدم كه سیانور اثر کرده بود!!!

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 0:56

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 0:56

روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ های پی در پی تاریخی! برای خوردن شام با هم نشسته بودند. در کنار میز یکی از سگ های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه می کرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت: چطوریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 0:56

بازرگانى در زمان انوشیروان مى زیست و مالى فراوان گرد آورد. پس از سال ها، او که در مملکت نوشیروان غریب بود، تصمیم به بازگشت به دیار خویش گرفت، ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگویى کردند که فلان بازرگان، از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 0:56

وقتی نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده ایستاده بودند، خانواده ای با شش بچه که همگی زیر دوازده سال سن داشتند و لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رنجبر تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 0:56

صفحه بندی